رقص برف
برقامتش برف را ديدم
زانو زدم وبوسيدم
چه باشکوه است پايکوبي يمان در رقص برف
جشنواره اي از زيبايي و شکوه
بازيگوشي ابرها اغاز ميشود
چون نشستن بر فراز کوه را دوست دارند
گويي اسمان را به زمين ميدوزند
اينجا اسمان به زمين نزديک است
و فاصله اي وجود ندارد
حضور ابرها را حس مي کني وبر روي انها راه ميروي
شوق پرواز بالهايت را باز ميکند
ايستاده در اوج به اوج ميرسي
باد زوزه کشان ذرهاي بلورين برف را به اسمان پرواز ميدهد
وشلاقش را بر بدنمان مي کوبد
و سيلي زنان صورت گرممان را نوازش ميکند
و از چهرهء مان مجسمه اي يخي ميسازد
رقص برف و شوق رفتن تا رسيدن بر فرازش فاتحانه عشق ديدن
قصه برف و زمستان است و بس.
شعر از همنورد خوبم :اقاي حميد ثابتي
+نویسنده : رضا موسوی در 86/09/26
|

